منتظرم .
میخوام از اینجا بهش بگم :
خیلی وقته نیومدی . مگه درباره من چی شنیدی که نمیای ؟ تو این مدت فقط منتظرتوبودم.
امیدوارم حقیقتو بهت گفته باشه .
بهتر بود به جای اون حرفا به سوالاتم جواب میداد تا تکلیفمو بدونم .
دیگه مهم نیست.همه چیو فراموش کن ولی بیا
بیا
بیا
بیا
خواهش میکنم، بیا
منتظرم
قرار بود ادامه شاهین رو وقتی خوب شد بنویسم . اما متاسفانه حالش بدتر شده.
تومدت این دوهفته(از وقتی به طور اتفاقی آقای ب رو دیده)برای سومین بار دچار شوک شده. و تقریبا هرشب کابوس میبینه .
واقعا حالش بده.حتی دیروز نتونست بیاد مطب . بنابراین من رفتم خونشون . اوضاع نگران کننده ای داره .
لطفابراش دعاکنید.![]()
راستی یه خبر خوب هم دارم . تو این شرایط نمیخواستم بگم . ولی گفتم شاید خوشحال بشین .
سینا حالش بهتره . خیلی بهتر از قبل شده .![]()
قراره تا چندروز آینده از بیمارستان مرخص بشه . به من گفته به شما سلام برسونم و از شما تشکر کرده.
از زمانی که با اجازه خودش داستان زندگیشو نوشتم، تمام کامنتهایی رو که براش میذارین بهش میدم.چون تو بیمارستان اجازه نداره ازکامپیوتر و اینترنت استفاد کنه.
یه توضیح:
خیلی ها پرسیده بودند که آیامن دوجنسی هستم یانه؟
من خودم دوجنسی نیستم . فقط به عنوان یک روانشناس با این موارد آشنایی و سرو کار دارم . بیماران زیادی رو دیدم و میشناسم که سعی دارم خاطراتشون رو بنویسم.
سلام دوستای خوب
ازاینکه تا حالا به من سرزدین ازهمتون متشکرم
امیدوارم سال جدید سال خوبی براتون باشه
(هرچند برای من ...)
بهار آمد ، پریشان باغ من افسرده بود امّا
به جو باز آمد آب رفته ، ماهی مرده بود امّا
سال نو مبارک
سال نو مبارک
این پست چندروزی حذف شده بود.یعنی یه نفر اشتباهی حذفش کرده بود چون خودم نمیتونستم بیام به اون گفته بودم .حالا هم از طرف اون هم از طرف خودم معذرت میخوام
![]()
یه روز بعد از ظهر وقتی شاهین از مدرسه اومد بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنه یا حتی به مادرش سلام کنه ، خیلی سریع به اتاقش رفت و در رو بست . چند دقیقه بعد مادر رفت سراغ شاهین . چند لحظه پشت در موند . هیچ صدایی نمیومد . نزدیک به نیم ساعت گذشت و مادر که نگران شده بود ، شاهین رو صدا زد . اما حرفی نشنید . چند بار صدا زد: " شاهین " . اما کسی جواب نداد . با نگرانی دستگیره در رو تکان داد ، اما در باز نمیشد . هر لحظه ترسش بیشتر میشد ، رفت و کلید یدکی رو از تو آشپزخونه برداشت . در رو باز کرد و ...
شاهین توی اتاق نبود !
اتاق شاهین که همیشه مرتب و تمیز بود ، حالا مثل یه انباری شلوغ به نظر میومد . در کمد لباسها باز بود و لباسها بیرون ریخته شده بود . معلوم بود که چند تا از لباسها نیست . از ساک ورزشی شاهین هم خبری نبود .
مادر تمام اتاق رو نگاه کرد و روی تخت نامه ای رو دید ؛ نامه ای با خط شاهین برای مادرش .
" سلام مامان . منو ببخش . دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم . از من ناراحت نشو . میدونم به من شک کردی ، خیلی وقته فهمیدم .خیلی ناراحتت کردم . تو رو جون مامان بزرگ منو ببخش . میرم تا از دست من راحت بشی ."
شاهین
چیزی نمونده بود که مادر غش کنه . این حرفا چه معنی داشت ؟ چه چیزی شاهین رو اینقدر آزار داده بود که گفته"دیگه نمیتونم اینجوری ادمه بدم " ؟ چرا گفته " میرم تا از دست من راحت بشی " ؟
مادر به پنجره رو به حیاط که باز بود نگاه کرد . معلوم بود شاهین از اینجا رفته . اما به کجا ؟ خونه رو به رویی ، منزل آقای ب !!!
مادر سریع لباس پوشید . رفت و زنگ خونه آقای ب رو فشار داد . چند بار این کارو کرد . اما کسی جواب نداد .
میدونست کسی تو خونه هست چون پنجره ها باز بود و برقها روشن . پس چرا ؟
مادر به خونه برگشت ، پشت در منتظر موند . نمیدونست چی پیش میاد . احساس کرد عقلشو از دست داده . قدرت هر کاری ازش سلب شده بود . چند دقیقه فکر کرد و بعد دوباره از خونه بیرون رفت . رفت سر خیابون و از باجه تلفن عمومی ، شماره منزل آقای ب رو گرفت . بعد از مدتی خود آقای ب گوشی رو برداشت و گفت بله .بفرمایید .
مادر در حالی که سعی میکرد اعصاب خودش رو کنترل کنه گفت :
- " سلام منزل آقای ب ؟"
- " سلام . خودمم بفرمایید . "
- " من مادر شاهینم . شاهین دیروز گفت قراره بیاد خونه شما . الان اونجاست ؟ "
آقای ب در حالی که ترس تو صداش شنیده میشد ، گفت :
- " بله ، یعنی نه ، راستش اومد . نه یعنی قرار بود بیاد تو درساش بهش کمک کنم ، اما چند دقیقه پیش از خونتون زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد ، چون غذا اذیتش کرده و حالش خوب نیست . "
- " ولی چطور ممکنه ؟ تلفن ما از امروز صبح قطع شده . تازه اون هنوز ناهار نخورده ! "
آقای ب که دید خرابکاری کرده ، گفت :
- " ببخشید من باید برم جایی دیرم شده ، بعدا باشما تماس میگیرم ."
و تلفن رو قطع کرد .
مادر درمانده و غمگین رفت خونه . وقتی دوباره به اتاق شاهین رفت و نامه رو دوباره خوند ، شروع کرد به گریه . خواست به پلیس زنگ بزنه ، اما چی باید میگفت ؟
به خدا التماس میکرد و میگفت : " خدایا شاهینم رو برگردون . من بدون اون نمیتونم زندگی کنم . .. "
گریه کرد . دعا کرد . نذر کرد و باز گریه .
.
.
.
شش ماه و هجده روز گذشت . (مادر هر روز روزهای دوری از تنها فرزندش رو میشمرد .)
هیچ کس خبری از شاهین نداشت . اتفاقا آقای ب همون روز از اون محل رفته بود ! و هیچ کس ازش خبری نداشت .
مادر هر روز به اداره پلیس میرفت ، تا شاید خبری شده باشه .اما خبری نبود . دیگه همۀ مامورا اونو میشناختن و دلشون براش میسوخت .
مادر هر جا که میرفت ، عکس شاهین رو با خودش میبرد و به دیگران نشون میداد ، تا شاید کسی بشناسش .
اما ...
تو این مدت به اندازه ده سال پیر و شکسته شده بود .
تا اینکه ...
چند روزی بود که یه آدم غریبه تلفن میزد ، اما چیزی نمیگفت . مادر به این مزاحم بیصدا عادت کرده بود . حتی گاهی براش دردودل میکرد و براش از شاهین میگفت !
.
.
یه روز در خونه به صدا دراومد . مادر طبق معمول با عجله بلند شد و به سمت در حیاط رفت .
درو که باز کرد چشمش به دختری افتاد که سرشو پایین انداخته بود و به زمین نگاه میکرد .
مادر گفت : " بفرمایید خانم "
دختر برگشت که بره . اما مادر گفت : " صبر کن دخترم ، کاری داشتین ؟ "
دختر با شنیدن این جمله برگشت ، به اون نگاه کرد . مادر نگاه شاهین رو تو چشمهای دختر دید !
دستشو گرفت و آروم آوردش تو . چند لحظه به چشماش ذل زد . یه دفعه گفت : " شاهین ، تویی مامان ؟ "
دختر، که دیگه نمیتونست بغض خودشو نگه داره ، به آغوش اون پناه آورد و فقط گفت : " مامان منو ببخش . "
...
ادامش برای بعد .
مادر شاهین چند وقتی بود که به رفتارهای پسرش شک کرده بود. برا ش عجیب بود که چرا گاهی اوقات لوازم آرایشش گم میشه و ناگهان پیدا میشه . اونم کجا ؟ تو وسایل شاهین !
اوایل اهمیتی نمیداد ، اما یه روز دید که بله ابروهای آقا شاهین چقدر قشنگ برداشته شده ! از تعجب دهنش واموند و نتونست حرفی بزنه .
مادر دوست نداشت پسرش رو تحت فشار بذاره . چون نمیخواست کدورتی بینشون پیش بیاد و شاهین تو روی مادرش وایسه . چون اونجوری دیگه همه چیز خراب میشد .
مادر مدتی رفتار شاهین رو زیر نظر داشت . رفت و آمدش ، آدمایی که باهاش بودن ، حرفاش و .. اما به جایی نرسید . تا اینکه ...
یه روز مادر ، شاهین رو دید که با همسایشون صحبت میکنه . همسایشون مرد بیست و هفت – هشت سالۀ مجردی بود که تازه اومده بود به این محل و بیشتر همسایه ها زیاد از اون خوششون نمیومد . اون آدم خوش تیپ و فوق العاده زبون باز بود . به طور کلی رفتارش یه جوری بود .
شاهین طوری با احساس با اون مرد ( یعنی آقای ب ) صحبت میکرد که انگار یه دختر داره با نامزدش حرف میزنه !
یکی دو ساعت بعد وقتی شاهین اومد خونه مادرش پرسید :« شاهین جان با آقای ب چی کار داشتی ؟ » شاهین با دستپاچگی گفت :« هیچی، داشتیم حرف میزدیم .چطور مگه ؟» مادرش گفت :« هیچی ، ولی پسرم ما هنوز اون مرد رو نمیشناسیم . نمیشه بهش خیلی اعتماد کرد . » شاهین دیگه چیزی نگفت .
گاهی مادر متوجه میشد که شاهین با آقای ب تلفنی حرف میزنه و باهاش قرار میذاره . مادر حسابی نگران بود . تا اینکه ...
.
.
.
ادامش رو بعدا میگم .
وقتی فرخ به دنیا اومدپدرش که ازداشتن پسر (بعد از سه تادختر)ناامیدشده بود تصمیم گرفت فرخ رومثل پسرابزرگ کنه تا جای پسر نداشتش رو پر کنه.اولین قدم انتخاب اسم بود،یه اسمی که هم دخترونه باشه هم پسرونه (مثل فرخ).بعد از اون هم خرید اسباب بازیهای پسرونه،مدل موی پسرونه،لباس پسرونه و...
پدرش خواهراشو مجبور کرده بود که همیشه به حرف فرخ گوش کنن. هیچ کس حق نداشت روحرف فرخ حرف بزنه،حتی پدرومادرش!
فرخ به سن مدرسه رسید.پدرش اونو بردمدرسه پسرونه!اماچون اسمشو ننوشتن مجبورشد به مدرسه دخترونه بره.
فرخ بزرگترشد.حالا دیگه خواهراش بیشتر ازش حساب میبردن.
فرخ تا هفده-هجده سالگی با پسرا فوتبال بازی میکرد.
فرخ بزرگترشد.کم کم به سن ازدواج رسید.اما یه مشکلی وجود داشت...
فرخ نمیتونست مردی رو به عنوان همسر بپذیره.افرادی که فرخ رو میشناختن سراغش نمیومدن.افرادی هم که از قبل شناختی ازش نداشتن وقتی میفهمیدن فرخ بابقیه دخترافرق داره پشیمون میشدن و دیگه پیداشون نمیشد!
چند سال دیگه هم گذشت.پدرفرخ تازه متوجه اشتباهش شدولی دیگه خیلی دیر شده بود . حالا فرخ به زندگی پسرونش عادت کرده بود.یه روز پدرصداش زدوباهاش صحبت کرد.گفت:« تودیگه بزرگ شدی و باید مثل دخترای دیگه ازدواج کنی.»
فرخ گفت:« شماتاحالاازمن میخواستین پسر باشم ،حالا چطور انتظاردارین یه دفعه مثل دخترا بشم؟»
پدرجوابی نداشت که بده.حق بافرخ بود.
چندسال دیگه گذشت.فرخ به این نتیجه رسیده بود که نمیتونه مثل بقیه دخترا ازدواج کنه.ولی دیگه براش مهم نبود.اون از ازدواج بدش میومد.
یه روز خواستگاری اومد که شرایطش با بقیه فرق داشت،
خواهرخواستگار به فرخ گفت:«ببین فرخ جان،مااز مشکل شما باخبریم.برای همین هم تورو انتخاب کردیم.راستش مشکل برادرم مثل مشکل شماست.چه جوری بگم،مردم بهش میگن "اوا خواهر" و... . مافکر کردیم شما که مثل مردایی،برادرماهم... خلاصه میتونین همدیگه رو کامل کنین و با هم زندگی خوبی داشته باشین...»
فرخ به قدری از شنیدن حرفای اون ناراحت و عصبانی شد که دیگه ادامه حرفاشو نشنید .
من (سینا یا همون سیما!)کم کم بزرگ شدم . اما نه مثل پسرا ، بلکه مثل دخترا بزرگ شدم . بیچاره مادربزرگ چقدر حرص میخورد وقتی میدید من (تنها نوه اش که پسر بود ) مثل دخترا حرف میزنم ، مثل دخترا رفتارمیکنم ، آرایش میکنم ! و ... . خیلی سعی کرد به من بفهمونه من پسرم اما نتونست . تقصیر من نبود . فکرشو بکنین هرروز بهترین لحضاتم رو با چندتا دختر بگذرونم که منودوست دارن ، هیچ وقت مسخرم نمیکنن ، به خاطر اینکه مادرم پیشم نیست تحقیرم نمیکنن ، به درد ودل من گوش میکنن و همیشه بهم کمک میکنن . برعکس پسرا که تو مدرسه همیشه به من میخندیدن و بابت هرچیزی منو تحقیر میکردن و بهم میگفتن سیما !
من باید چه کسی رو الگو قرار میدادم ؟ پدر و پدر بزرگ و عمو که همیشه یا دنبال کارشون بودن یا دنبال تفریحات بدشون ( سیگار و مشروب و قمار و...)
یا مادرم ( که به خاطریه لحظه دیدن من چقدراز پدرم کتک میخورد )
و مادربزرگم ( که صبح تا شب تو خونه کار میکرد و شب تا صبح با خدا راز ونیاز )
و زن عمو ( که برای من مثل مادر بود و نذاشت غصه مادرم منو زیاد اذیت کنه )
و عمه هام ( که منو مثل برادرشون میدونستن و همیشه از من حمایت میکردن )
و دخترای عمو( که همیشه همراهم بودن و هیچ وقت جلو من مادرشون رو بغل نکردن تا من یاد مادرم نیفتم )
بیشتر مردایی که میشناسم فقط به لذتهاشون فکرمیکنن .مثلا زن رو میخوان برای ...(ببخشید ) وتازه فکر میکنن میتونن هر بلایی خواستن سر زنها بیارن .
من از اینکه مردباشم خجالت میکشم . اما حیف که ...
اسم من رو سینا گذاشته بودن . اما حالا بعضی ها بهم میگن سیما !
من دوست دارم موهامو بلند کنم . دوست دارم آرایش کنم . دوست دارم لباس دخترونه بپوشم . بدتر از همه دوست دارم با یه مرد ازدواج کنم !
تمام مدتی که تو مدرسه درس میخوندم دوستام میگفتن تو چرا اینجوری هستی ؟ میگفتم مگه من چه جوری ام ؟ میگفتن مثل دخترا .
من اول دبیرستان که بودم موهای دست و پامو با تیغ میزدم . البته یکی دو بار تو مدرسه بهم گیر دادن . اما وقتی دبیرستانم تموم شد احساس آزادی بیشتری کردم . ابروهامو برداشتم . صورتمو اصلاح کردم و خیلی وقتها آرایش میکنم .
یادم رفت راجع به پدر و مادرم بگم . وقتی یک سالم بود پدرم مادرمو طلاق داد و دیگه اجازه نداد منو ببینه . البته مادرم خیلی وقتها یواشکی میومد منو میدید . وقتی بابام فهمید رفت و حسابی کتکش زد و گفت اگه یه بار دیگه بیای ، میرم جایی که هیچ وقت دستت به ما نرسه . بیچاره مادرم حاضر بود هفته ای یکبار منو از دور ببینه ولی پدرم نمیذاشت .
پدرم به من نمیرسید . اون دنبال کاراش بود . ما اون موقع با خانواده پدرم زندگی میکردیم . تو یه خونه خیلی بزرگ با مادربزرگ ، پدربزرگ ، دو تا عمه ( یکیشون ده سال از من بزرگتره و یکیشون سیزده سال ) یه عمو هم که بیست و پنج سال از من بزرگتره ) خانواده عموهم با ما زندگی میکردن ( زن عمو و دو تا دختر دوقلو که همسن من هستن .)
هرروز مردا میرفتن سرکار و من میموندم با چند تا دختر و خانم . من تو یه محیط دخترونه بزرگ شدم . با دخترا بازی میکردم . با دخترا میرفتم کودکستان . زمان مدرسه هم بعد از تعطیل شدن تو خونه با دخترا مشقامونو مینوشتیم وبا هم بازی میکردیم . من هم رفتارم مثل دخترا شده بود .
الان هم بهترین دوستام دخترعمه هام و دخترای عموم هستن . تو جمع خودشون منو راه میدن . حرفهای خصوصیشون رو به من میگن .
یه بار نگین دخترعموم اومد و با گریه گفت « سینا امروز یه پسره بهم متلک گفت » منم خندیدم . نگین تعجب کرد و گفت « چرا میخندی ؟ » بیچاره انتظار داشت من غیرتی بشم ! جالب اینجا بود که عمه کوچیکم ( سحر) بیشتر از من غیرتی شد و رفت با پسره دعوا کرد و کتکش زد . با خودم گفتم عجب غیرتی داره ، اون باید پسر میشد !
...
حالم بده .
ادامش رو بعدا مینویسم .